خستگی
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱ : توسط : زیبا

این روزا خیلی خیلی خسته ام به شدت احتیاج به استراحت دارم.

برام دعا کنید که یه کارگر درست حسابی پیدا کنم که یه ذره نفس بکشم.


 
روز زن
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦ : توسط : زیبا

روز زن هم گذشت و سختیاش تموم شد.

خیلی خیلی سخت بود تقریباً تمام انرژیم رفت.

هیچ وقت فکر نمی کردم که یه کاری اینقدر سخت باشه که فقط ثانیه شماری کنی که تموم بشه.

شب که شد انگار مغازرو غارت کرده بودن هیچی دیگه تو مغازه نبود.

خلاصه که اینم گذشت.

هنوز هیچ کادویی نگرفتم.

اقلاً سالای پیش یه گل می گرفت برام امسال که همونم نگرفت.

دیروزم از 8صبح تا ساعت 4 داشتم تو جون می کندم مگه کارام تموم می شد.

امروزم خیر سرم می خواستم صبح زود برم مغازه اما هر کاری کردم نتونستم از تخت بیام پایین اصلاً چشمام باز نمی شد.

این شد که موندم خونه بعد ناهار برم.


 
لحظات خوب
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦ : توسط : زیبا

تمام مدت کوتاهی که تو خونه ام سعی می کنم بشم یه زن خوب خونه دار.

از ثانیه ثانیه اش به بهترین نحو استفاده می کنم.

چندروزی بود که پشت سرهم در مغازه بودم خونمونم اونجوری که دلم میخواست تمیز نبود.

5شنبه از صبح زود در مغازه بودم ظهرش اومدم خونه اولش رفتم پایین با ملینا بازی کردم.

اومدم خونه یه چیزی خوردم و یه چرت کوتاه بعدش دیگه افتادم به جون آشپزخونه و گاز و یخچال فرش آشپزخونرو هم جمع کردم زنگ زدم قالیشویی بیان ببرن بشورن.بعدشم نوبت خونه بودم همه جارو برق انداختم و رفتم سراغ دستشویی و حمام بعدشم خودم پریدم تو حمام و همسایه روبرویی مون اومد موهامو سشوار کشید خیلی خوب شد موهام.

به یاد قبلنا یه چای خوشمزه دم کردم و نشستم پای اینترنت و چای خوشمزه مو خوردم.

مسعود که اومد فهمیدم که احساس خوبی داشت از چراغای روشن خونه از قل قل کتری و از بوی عود.

حاظر شدیم رفتیم درمغازه اما از یه سری چیزا اعصاب هردومون خورد بود.

مغازه رو که بستیم رفتیم دربند اما انقدر خسته بودم که دلم میخواست خونه بودم و تو تختم بودم.

دیگه نهایتاً ساعت 1 راستی راستی رفتم تو تختخواب.

جمعه ام به خاطر سفارشایی که داشتیم مجبور شدم زود برم مغازه اما دلم تو خونه بودم.

ساعت سه دیگه تونستم بیام خونه می دونستم که مسعود هیچی نخورده، دیدم عین این بچه بدبختا خوابیده جلو تلویزیون و هیچی ام نخورده.

زنگ زدم ناهار بیارن و خودمم سریع رفتم تو آشپزخونه سالاد و بورانی و بقیه چیزارو زودی ردیف کردم مسعودو بیدار کردم ناهار خوردیم یه ذره تلویزیون دیدیم و رفتیم در مغازه تا شب.

دیشب یه قلیون گذاشتم و چای و آجیلی و میوه و شام ایرانی رو با هم دیدیم.

امروز بعد از مدتها رفتم میوه فروشی خودم خرید کردم و الانم یه قیمه بادمجون خوشمزه پختم.

یه چیز خوب دیگه هم که این مدت سرمو حسابی به خودش گرم کرده کاشتن سبزی خوردن تو بالکنه که صبحها به عشق اونا از خواب پا می شم و شبا تا نرم پیششون و براندازشون نکنم خوابم نمی بره.


 
روز معلم
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳ : توسط : زیبا

این دورروزه جونم دراومد.

از دوشنبه که از صبح تا 11شب ملت همیشه در صحنه می یومدن داغون ترین و بی خودترین و ارزون ترین گلا رو می خواستن واسه معلماشون ببرین تا همین دیشب.

نمی دونم چه اصراری دارن که گل ببرن باباجان این گلایی که شما می خواین ببرین اون بدبختا تا بخوان ازش لذت ببرن که خراب شده.

تازه یه چیز دیگیم این که سلیقه این مردم منو کشته که دارن تو 50 سال قبل زندگی می کنن اکثرن ازمون می خوان که روی گلاشون اکلیل بپاشیم من موندم آخه یعنی چی؟؟؟؟؟؟

خلاصه که هنوزم که هنوزه از پادرد دارم می میرم باید یه ناهار درست کنم بپرم برم مغازه.


 
اندر احوالات ما
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩ : توسط : زیبا

سه شنبه طی یک عملیات انتحاری زنگ زدم هتل شیان و برای شبش اتاق رزرو کردم به مسعودم نگفتم فقط بهش گفتم شب زود بیا مغازه ام نیا منتظر باش من بیام که بریم یه جایی.

شب مغازه رو سپردم زهرا و اومدم مسعودم رسید بهش گفتم فقط گفت حالت خوبه؟؟؟؟؟؟

گفتم اره دلم گرفته دلم می خواد یه شب خونه خودمون نخوابیم بریم یه جا که حال و هوامون عوض بشه.

خلاصه که رفتیم از اون پیچ در پیچا که می رفتیم کاملاً احساس شمال داشتیم بعدشم از اونجایی که مسعود نمی تونه از دیدن ایزل بگذره نشستیم تو اتاق تا ایشون ایزلو ببینن بعدشم که رفتیم رستوران شیانو بسته بودن برگشتیم هتل تو رستوران خود هتل یه چیزی خوردیم.

یه شب عشقولانه رو گذروندیم صبحشم برگشتیم مغازه و منو گذاشت خودش رفت سرکار، کارگره رو هم فرستاده بودیم مرخصی خودم تا شب وایسادم مسعودم اومد و تا 9 که مغازه رو بستیم.

دیروزم بعد از هفته ها موندم خونه یه سبزی پلو ماهی خوشمزه پختم بعدشم خوابیدیم و ساعت 6 رفتیم مغازه.

فعلاً که همه چیز خوبه و عالیییییییییییییی.


 
شهر در امن و امان است
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤ : توسط : زیبا

بعد از دعوای اون شب و پادرمیونی همسایمون خیلی از مشکلات حل شد.

بیشتر مشکل اون شب درمورد کارگر جدید مغازمون بود که دیگه باید چه جوری باهاش صحبت کنیم یا رفتار کنیم.

مسعودم کلی حساب کار دستش اومده و اخلاقش بهتر شده که البته امیدوارم همینجوری بمونه.

روز بعد دعوا کاملاً خونه بودم. دیروز اما از صبح مغازه بودم و و بعدشم آرایشگاه اپیلاسیون و ابرو دویدم اومدم خونه و یه حموم کوچولو دوباره دویدم رفتم مغازه تا شب.

امروزم از صبح ملینا پیشم بود تا ظهر یه زرشک پلو با مرغ حسابی درست کردم، میترام برامون میرزاقاسمی آورده منم منتظرم تا مسعود بیاد ناهار بخوریم و برم مغازه.


 
یه شب بد
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢ : توسط : زیبا

دیشب یه شب خیلی خیلی بد رو گذروندم.

با مسعود دعوام شد در حدی که به بابام هم زنگ زدم.

داشتم می رفتم که همسایه روبرویمون و مسعود نذاشتن.

الانم اصلاً حال خوبی ندارم.


 
احساس من
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱ : توسط : زیبا

از رابطم با مسعود اصلاً راضی نیستم.

بعد اون همه بگو مگو و جر و بحث و اعصاب خوردی که تا هفته پیش داشتیم، حس می کردم یه ذره داره همه چیز خوب می شه اما نشد.

یه جورایی انگار تو زندگی داره منو نادیده می گیره، انگار که من وجود ندارم، اون ارزش گذشته رو براش ندارم.

شایدم با این کاراش می خواد همچنان حرص منو دربیاره.

جدیداً که همش می زنه تو ذوق من خدانکنه که بخوام یه کاری بکنم یا یه حرفی بزنم جلوی هرکی که می خواد باشه همچین می زنه تو حالم که تا یه رب همینجوری مات می مونم.

یه موقع هایی که تو مغازه ام زن و شوهریای  می یان که با هم ریز ریز می خندن یا مرده با محبت و عشق به زنش نگاه می کنه اشک تو چشام جمع می شه دلم می خواد هیچی نداشتم اما جای اون زنه بودم.

یا یه موقع هایی که بعضی مشتریامو می بینم که هرروز می یان برای زنشون یا دوست دخترشون یا هرچی یه شاخه رز قرمز می برن قلبم درد می گیره.

اون موقع کلی دلم واسه مسعود تنگ می شه که کی میاد که زودتر بینمش اما اون که میاد انگار نه انگار من هستم اصلاً اگه من سلام نکنم سلامم بهم نمی کنه.

این روزا بدجوری احساس کمبود محبت از طرف مسعود دارم، روزبه روزم که می گذره داره بدتر می شه.

اون هفته 5شنبه که اصلاً به روی خودش نیاورد که بریم بیرون و مغازرو که بستیم یه سره اومد خونه.

این هفته ام با اینکه از اول هفته گفته بودم من دلم می خواد 5شنبه بریم بیرون بازم به روی خودش نیاورد و اومدیم خونه.

دیگه برام شنبه و جمعه یکی شده هیچ تفریحی هیچ حرفی هیچی، شبام که میایم خونه ایزل و می بینه و می دویه می ره می خوابه.

جدیداً به صفاتش خسیسی هم اضافه شده خدانکنه بگم پول بده انگار که می خوای جونشو بگیری.

بدجوری گیر کردم، اصلاً حال خوبی ندارم .


 
← صفحه بعد